آسوده به خواب

شاید که برگردم
نویسنده : ali ahmadi - ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۱

سلام ،

شاید که برگردم . البته نیامده بودم که بروم ؛ و نرفته بودم که بخواهم باز گردم .

اما در راهم ، راهی بی گریز ، ‌راهی بی پایان .

فراری نبوده ام و فراری نیستم ،‌ ایستاده ام با مشت و رقصنده در باد .

لیک ، ‌و اینک . بدرود .


comment نظرات ()
زمستان است
نویسنده : ali ahmadi - ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳٠

  سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

  سرها در گریبان است

  کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

  نگه جز پیش پا را دید ، نتواند

  که ره تاریک و لغزان است

  وگر دست محبت سوی کسی یازی

   به اکراه آورد دست از بغل بیرون

   که سرما سخت سوزان است

  نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک

   چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

  نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم

  ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

   مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

  هوا بس ناجوانمردانه سرد است .... آی

  دمت گرم و سرت خوش باد

  سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

  منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم

  منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور

   منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور

  نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم

  بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم

  حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

   تگرگی نیست ، مرگی نیست

  صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است

  من امشب آمدستم وام بگزارم

   حسابت را کنار جام بگذارم

  چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

  فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

  حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است

  و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده

  به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است

  حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است

  سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

  هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان

  نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین

  درختان اسکلتهای بلور آجین

  زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه

  غبار آلوده مهر و ماه

  زمستان است.

                    ( مهدی اخوان ثالث )


comment نظرات ()
ننگت باد ای دستی که ...
نویسنده : ali ahmadi - ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٩

ننگت باد ای دستی که ...

دوست عزیزم وریا جان دعوت به بازی کردن، نیازی به گفتن نیست که ما در بازی کلی تری درگیریم منتها این بازی رو پایانی هم براش نمی شه متصور بود. این چند روز فکر می کردم چه چیزی بنویسم تا اینکه آشنایی رو دیدم از قبل از یه NGO  می شناختمش. وقتی دیدمش خیلی مستاصل بود، یه فرد قوی که من واقعا" همیشه به قویدل بودنش ایمان داشتم چون سالها قبل چند صباحی در کنارشون بودم و از نزدیک باهاشون آشنایی دارم. بسیار پر انرژیک و هدفمند هستند.اما اینبار تا حدی درمونده بود ، نمی دونست چه باید بکنه ،چیزی شده بود مشغله فکریش که راه چاره ای به این سادگی ها نمی توان برایش یافت.کسی که به عنوان نماینده ی کسی که به عنوان نماینده ی جمع کثیری پا در عرصه ای گذاشته بود تا در این وانفسای زندگی بتونه حق و حقوق تنی چند دردمند رو احیا کنه اما حالا خسته و درمانده و متهم، متهم به دفاع از حق، متهم به دفاع از بهداشت اجتماعی، متهم به اختلال و ممنوع از مصاحبه، ممنوع القلم ، ممنوع از اندیشیدن و ممنوع الحیات به شکل کلی کشته است، می گفت اگر کسی به دنبال حق باشد در این دیار آنهم در دیاری که حرف عدالت الهی، صلابت اسلامی، تکریم انسان سخن عوام و خواص است و آهنگش گوش هر شنونده ای را می نوازد، دچار آبی دریا می شوی.حالا من کما فی سابق ایده آلیستی بیاندیشم یا خیر ؟ هر چند که می دانم رویایی است در رویا. اما اینگونه می نویسم.  

بهترین لحظه عمرم :      بهترین لحظه های عمرم؟ سخته. لحظه ی خاصی نبوده که برام خیلی بیادموندی باشه ولی امیدوارم که بهترین لحظه رو ببینم و آن هم زمانی خواهد بود که دنیا خالی از هر چه رنج و درد باشه شاید کمی زیباتر از این باشه که هست.

بدترین لحظه عمرم :      این لحظات هم کم نبوده گاهی بنا به دلایل شخصی ولی در اکثر موارد هم به دلایلی چون اوضاع اجتماعی و اقتصادی گرفته تا کلیات زندگی. اما یکی از بدترین لحظات عمرم از دست دادن خواهر عزیزم بود به سادگی هر چه تمامتر، که هیچ وقت فراموش نخواهد شد. هنوز برام قابل باور نیست که تمام روزهای یک سال رو بدون تو گذرانده باشم لحظه لحظه های دوری، بدون تو و تنها و همیشه بغض و ابری که رو آسمون بی تو بودن نشسته، یاد لحظاتی که با تو بوده و بعد از رفتن تو شدن آخرین لحظات .

بهترین اتفاقی که می تونه بیفته :      به نظر من اینکه آدم ها ، آدم باشن و از جلد فرشته شدن و بودن بیرون بی یان، همون قدیمیش که میگه ما را مس کنید. برای من بهترین اتفاق می تونه تو باشی، من باشم و یه شب مهتابی باشه.

بدترین اتفاقی که میتونه بیفته :      بدترین اتفاقی که افتاده : زندگی، خود زندگی به نفسه بدترین اتفاق برای من هست و بهترین هم در تقابل با اون دیگه روشن و مبرهن. اما در مورد بدترینی که می تونه اتفاق بیفته نمی دونم چی بگم .

عزیزترین فرد تو زندگیم :      خیلی از دوستان گفتن بابا، مامان و ... راستش من دوستان و آشنایان خوب زیاد دارم و همشون هم عزیزن. اما پدر و مادر هم عزیزترین نخواهد بود.

منفورترین فرد تو زندگیم :      من خیلی تو این زمینه حساس نیستم، در حقیقت کمتر به دنبال سنجش افراد در کفه های میزان هستم. اما از بعضی کارها و رفتارها خوشم نمی یآد و برای همین می تونن افرادی باشن که مثلا" دروغ میگن حالا یا به خودشون یا به چندین میلیون انسان. افرادی که غرور دارند، حالا به چه چیزی می بالن من نیدونم. اما داشت یادم می رفت به شخصه از یه دکتری واقعا" نفرت دارم، البته اکثرشون در اون قسمت تافته جدا بافته قرار می گیرند. اما این یکی فرق می کنه.

 

بابا با این بازی تا چند وقته دیگه پته همون روی آبه ها.

 بدرود . 

 

 


comment نظرات ()
آهای با توام ، آهای
نویسنده : ali ahmadi - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳

پس بده عشقمو تا  ِبرم

 من واسه جدایی حاضرم

 که من تنها ،  تو بی دردی ، چرا خون به دلم کردی ؟

 یه زندگی فدای تو شد

  فدای لحظه های تو شد

  بزار برم  ، فراموشت کنم عزیزم

دلم من دیگه ترو لایق عشق نمی دونه

 دلم من خسته شده ، نمی کشه ، نمی تونه

تو یه خوابی تمومش کن، بزار واشه چشای من

ازاین  راه پر از چال ِ دیگه بریده  پای من .

بدرود .

 

 


comment نظرات ()
نه به خاطر همه انسانها ؟!
نویسنده : ali ahmadi - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٩

نه به خاطر دیوارها ، به خاطر یک  َچپر -

نه به خاطر همه انسانها ، به خاطر نوزاد‌ ِ دشمنش شاید -

نه به خاطر دنیا ، به خاطر خانه ٌ تو - به خاطر یقین ِ کوچکت ، که انسان دنیایی ایست -

به خاطر آرزوی یک لحظه ٌ من که پیش تو باشم - به خاطر دست های کوچکت در دستهای بزرگِ من و به خاطر لب های بزرگِ من بر گونه های بی گناه تو -

به خاطر پرستویی در باد هنگامی که تو  َهل َهله می کنی - به خاطر شبنمی بر برگ هنگامی که تو خفته ای - به خاطر یک لبخند هنگامی که مرا در کنار خود ببینی -

به خاطر یک سرود - به خاطر یک غصه در سردترین ِ شبها ، تاریکترین شبها -

به خاطر عروسکهای تو  -  نه به خاطر انسانهای بزرگ - به خاطر سنگ فرشی که مرا به تو می رساند - نه به خاطر شاه راههای دور دست - به خاطر ناودان هنگامی که می بارد - به خاطر کندو ها و زنبورهای کوچک - به خاطر جار ِ بلند ِ ابر در آسمان ِ بزرگ ِ آرام -

به خاطر تو به خاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتاده اند -

به یاد آر - به یاد آر  .

******************************

خواب چون  َدر فکندَم از پایم  ، خسته می خوابم از آغاز غروب

لیک آن هرزه علفها که به دست ریشه کن می کنم از مزرعه روز

می َکنمشان شب در خواب هنوز .

 ( احمد شاملو )

بدرود .


comment نظرات ()
مرا فرياد کن
نویسنده : ali ahmadi - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٢

من درد ِ  مشترکم مرا فریاد کن .

درخت با جنگل سخن می گوید - علف با صحرا - ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گویم .

نامت را به من بگو ، دستت را به من بده -

حرفت را به من بگو ، قلبت را به من بده ، من ریشه های ترا دریافته ام، با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام و دستهایت با دستانِ من آشناست .

در خلوت ِ روشن با تو گریسته ام  برای خاطر زندگان و در گورستان ِ تاریک با تو خوانده ام زیباترین ِ سرودها را ، زیرا که مردگان ِ این سال عاشق ترین ِ بین زندگان بودند .

دستت را به من بده دستهایت با من آشناست ای دیریافته .

( احمد شاملو )

بدرود . 


comment نظرات ()
بايد خطر کرد ؟!
نویسنده : ali ahmadi - ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۳

گفت : بایدخطر کرد. تنها هنگامی معجزهْ زندگی را به راستی درک می کنیم که بگذاریم نا منتظره رخ دهد .

خداوند هر روز - همراه خورشید - لحظه ای را به ما می بخشد که در آن می توانیم هر آنچه را که ما را ناشاد می کند ، دگرگون کنیم . هر روز می کوشیم وانمود کنیم که این لحظه را نمی فهمیم ، که وجود ندارد، که امروز مانند دیروز است و همچون فردا خواهد بود . اما هر کس به روز ِ خود توجه کند ، آن لحظهُ جادویی را کشف می کند . این جادو می تواند در همان لحظه ای نهفته باشد که بامدادان ، کلیدی را در قفل در می چرخانیم ، در لحظه ُ سکوت ِ بعد از شام ، در هزار و یک چیزی که مشابه می نمایند . این لحظه وجود دارد - لحظه ای که در آن همه ُتوان ستارگان به ما می رسد ، و می گذارد معجزه کنیم .  

پائولوکوئلیو  

بدرود.


comment نظرات ()
يلدا بازی و مشت های باز شده
نویسنده : ali ahmadi - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٦

سلام به همه دوستان

راستش نمی دونم در مورد این یلدا بازی چی باید بگم ؟ اما چون از جانب دوست عزیزی دعوت به این بازی شدم به روی چشم ، من که کلا " چیزی ندارم یعنی چیزی برای از دست دادن ندارم چون چیزی نبوده که بخوام از دست بدم .

اما قرار شد بنویسم ولی تو این چند روز گروهی  از لیانگ شامبو به شرکت ما حمله کرده بودند کلی کار تراشیدن و این رو مهم بگم کلی فایل و اطلاعات با خودشون بردن و حالا اگه فردا اومدیم شرکت و دیدم پلمب شده خیلی تعجب نمی کنیم ، نتیجه اخلاقی اینکه باید دنبال یه کار دیگه باشم و نتیجه بعد اینکه شما دوستان هم بعد از خوندن این مطلب اگر کاری هم سراغ داشته باشین دیگه به این حقیر پیشنهاد نخواهید کرد .

پس کلا" از بین رفتم .

1)   راستش من چیز خاصی برای گفتن ندارم ، حالا آخرش همه نگین خاص یعنی چی ؟ اگه اینهایی که گفتین خاص نبود خاصتون چیه ؟

اما من هم مثل خیلی های دیگه دروان کودکی آرومی نداشتم و شیطنتهای خاص دوران کودکی رو داشتم . ما توی یه خونه قدیمی بزرگ بودیم که یه حوض بزرگ وسط حیاط داشت ،کلی اتاق و یه گوشه از حیاط هم یه زیرزمین بود. وقتی بچه های فامیل میومدن کلی شلوغ بازی و سر و صدا داشتیم تو یکی از این بازی کردنا بود که من با حسین و حسن ( پسر عمو های من هستن ) داشتیم با یه دوچرخه بازی می کردیم، دور حوض می چرخیدیم فقط یه مشکلی پیش اومد که ما با هم به همراه دوچرخه رفتیم تو زیرزمین ، آخه در زیر زمین رو نمی دونم کی باز گذاشته بود . ( ای کاش باز همون دوران بر می گشت.) با رفتن ما داخل زیر زمین بعضی ها نگران و بعضی ها هم خندان بودن . راستش من اون موقع 5-6 ساله بودم و تو محله ای زندگی می کردیم که همیشه سر کوچه با ته کوچه جنگ و نزاع بدی داشتن برای من هیچ وقت قابل درک نبود که چرا اینها این همه با دشمنی دارن. ما یکی دو سال بعد از اون محل رفتیم وگاهی از اون محل  عبور می کنم دوران زیبایی کودکی رو به یاد می یارم و خیلی دوست دارم برم و توی خونه رو ببینم که هنوز هم تا حدودی به همون سبک مونده اما تا حالا  اصلا" نتونستم این کارو انجام بدم .

2)   سال چهارم دبستان بودم یه روز آفتابی توی حیاط مدرسه و زنگ تفریح دوم بود با دوستان بازی می کردیم و حیاط مدرسه هم شلوغ ، هر کسی به کاری مشغول بود یادم نمی یاد سر چه موضوعی با یکی از دوستانم درگیر شدم فقط اینو خوب یادم میاد که من یه مشت خیلی بدی به این بنده خدا زدم همون موقع بود که زنگ خورد کل مدرسه ساکت شد و این بنده خدا بود که داد می زد و صداش تو سکوت ناگهانی مدرسه می پیچید، منم که چی بگم. یه آقای ناظمی هم داشتیم که بالای دو متر قد داشت و 150 کیلو وزن اومد سمت ما و گفت چی شده که من دیگه چیزی نفهمیدم آخه همچین چکی به ما داد هنوز که هنوز نتونستم تو هیچ بانکی نقدش کنم ، فقط یادم می یاد که کلی اون طرفتر پرت شدم و پخش زمین بودم . البته بگم که آقای ناظم ما واقعا" آدم خوبی بود این کارش هم جواب کار زشت من بود البته با کمی چاشنی بیشتر . من هنوز هم از بابت اون ضربه عذاب وجدان دارم و هر وقت این دوستم رو می بینم ازش معذرت خواهی می کنم ، البته الان چند سالی هست که ندیدمش . و سال پنجم بودیم یه معلم قران داشتیم که کمی مشکل داشت و یه روز همه ی بچه ها تصمیم گرفتن که ازیتش کنن و قرار بر این شد که همه ماش بیارن و سر کلاس بزننش و همین طور هم شد و اون روز همه ماش آورده بودن وقتی معلم رو به تخته بود ماشی بود که سمت معلم شلیک میشد و اون بنده خدا که دیگه کاری از دستش بر نمیومد یکدفعه از کلاس رفت بیرون و با همون ناضمی که قبلا براتون گفتن برگشت به کلاس و پرسید که کار کی بوده اما کسی چیزی نگفت و وقتی دید تمام سطح کلاس پر بود از ماش ،فهمید که کار یکی دو نفر نیست و تمام کلاس به ترتیب تنبیه شدن بدون اینکه کسی جیک بزنه .

3)  از همون اول با افرادی که به هر نحوی می خواستن سلطه خودشونو به رخ دیگران بکشن مشکل داشتم حتی اگه چند برابر خودم قد و هیکل داشتن و همین امر بود که در طی دوران تحصیل با بعضی از این قول تشما ( نمی دونم که املا درست رو نوشتم یا نه) درگیر شده بودم حالا یا برای دفاع از حق و حقوق خودم بود یا دوستانم . مثلا " یه بار با یکی از بچه های مدرسه درگیر شدم که  اصلا"به خاطر خودم نبود اون هم رفت و با پسر عموش که از ما بزرگتر بود اومد و چشمتون روز بد نبینه یک کتک خوبی از اون دوتا خوردم .اما الان با هر دوی اونها سلام علیک دارم ولی هیچ وقت این قضیه از یادم نرفت .

4)  اما اگه در این مورد چیزی نگم ظلم کردم ، واقعت عشق و دوست داشتن ، اعتراف می کنم که هنوز عاشق نشدم  وعشق برام خیلی معنی و مفهوم خاصی نداره . اما همه چیزو دوست دارم و شاید بشه گفت با یه فلسفه ی همه دوستی زندگی می کنم البته می دونم که این اسمه خوبی براش نیست ، همه چیز و همه کس برام عزیز و دوست داشتنی هستن ، مگر اینکه خلاف این ثابت بشه با این حال باز هم خیلی برام ناراحت کننده نیست فقط ارتباطم با اون سختتر می شه . با تمام این تفاسیر به نظر  حقیر این دنیا به جز عشق چیزی نخواهد بود و برای همین به دوستان همیشه گفتم عاشقانه زندگی کنن و سعی کنن که از زندگی لذت ببرن . اما از قدیم گفتن که رطب خورده منع رطب نکند و گمون کنم به خاطر اینه که هیچ تاثیری در این مورد نداشتم .  نکه تو چیزای دیگه خیلی موثر بودم . اما به عشق اعتقاد دارم و فکر می کنم که میشه از تقسیم بندی معنوی و زمینی در این مورد استفاده کردالبته نه اینکه فقط به همین تقسیم بندی ختم بشه بلکه اینجا خیلی جاش نسیت و با عشقهای زمینی اسیدی و تبی هم خیلی موافق نیستم .

5)  از خیلی سال پیش بنا به دلایلی با قشر دیگه ای از جامعه مشکل داشتم و اون هم جمعیت دکترا بودن خیلی  باهاشون کلکل داشتم . با توجه به طرز فکری که دارم توهین به هیچکس رو  دوست ندارم اما اینو دیگه باید بگم اکثریت اونها چیزی نمی دونن و اگر نباشن تعداد بیماری که زنده می مونن بیشتر هست تا این خدا نشناسها باشن. با اتفاقاتی هم که افتاد اصلا" نمی تونم تحملشون کنم، البته منکر تعداد معدودی که می تونن خوب باشن هم نیستم. یه چیزی شبیه خشونت تو ذهنم موج می زنه ( بهتر از این به بعد همگی دوستان مراقب خودشون باشن ) و گاهی کمی که فکر می کنم بعضی از افکار هیتلر برام خیلی جالب میان و از همین جا به دکتر ( م.ن.ط ) اعلام می کنم که بالاخره می کشمش ، فرقی نمی کنه کی و کجا باشه.عدالتی وجود نداره و در این بی عدالتی من هم می خوام در این مورد یکی از ناعادلان روزگار باشم .

راستش حتما" این مطلب باعث تعجب خیلی از دوستان خواهد شد و اینکه الان نمی خواستم این مطلب رو بنویسم چون اصلا " نه وقت فکر کردن به این مطالب بود و نه مرتب کردن و خیلی درهم برهم شد و اینکه هر کدوم از اینها هم می تونست با کلی شاخ و برگ نوشته بشه . باید ببخشید، چون دیدم اگر الان این کار انجام نشه دیگه اولین فرصت اواخر هفته آینده خواهد بود که تاخیر زیادی می افتاد و شرمنده ی دوست عزیزم سمن جان می شدم ، هر چند که الان هم با نوشتن این چرندیات بیشتر شرمنده ی ایشون هستم .

با عرض پوزش از دوستان  

با عرض پوزش از دکترهای خوبی که هستن

بدرود .

 

 

 


comment نظرات ()
گلهای ياس
نویسنده : ali ahmadi - ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸

گل های یاس تو باغچه

غروبا بونه می گیرن 

همشون یه عهدی بستن

سر خاک تو بمیرن

قاب عکس سرد و خالی

آخرین خنده خواهر

گل  ِ سرد ِ یادگاری

ولی با گل های پرپر

 

بدرود .


comment نظرات ()
گريستم
نویسنده : ali ahmadi - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٢

آنقدر به یادت گریستم تا در مردمک دیده ی خویش

تصویر خاطرات ترا لحظه ای با اشک بشویم

شاید تسکین دل در سوگ نشسته ام شود

اما اشکی نماند و بقای نقش جاویدان ...

                                    

                                                    

                                          بدرود .

 


comment نظرات ()